دعای بزرگترها برای کوچکترها

الهی دست به خاک میزنی طلا بشه! مادربزرگم همیشه دعام میکرد!
کجاست تا ببینه قیمت خیلی چیزا بیشتر از طلا شده کاش بود و می دید توی این دنیای طلایی محبت و عشق نایاب شده همه سردرگم و آشفته به در و دیوار میزنند و دربه در دنبال یک جو وفا و محبتند، نیست تا ببینه مادر و پدرا تشنه ی محبت بچه هاشون هستند و ازشون دریغ میشه ! نیست تا ببینه دخترای ما طلا می دهند و عشق به جایش گدایی می کنند!
چه خوب که نیستی تا ببینی مردمی که برای تبرّک دم خورد لیوان آبشو با بسم الله و صلوات به نیّت شفا می خوردند حالا آبو میریزند و لیوانشو مچاله میکنند توی سطل زباله! چه خوب که نیستی ببینی به جای سلام و تعظیم جلوی خان باجی ملّاباشی،بچه های مدرسه به دکمه ی باز شده ی معلمشان می خندند و تو چشاش نگاه می کنند و میگند شما قدیمیا خیلی چیزارو نمیدونید!!
یادمه روزی را که برای دعواهای زن همسایه با شوهرش اشک ریختی و سر سجادّه دعاشون کردی؛ سر سفره ی عقد پسرعموم گفتی :مطلّقه و بیوه و با چادر مشکی نیایید شگون نداره! نیستی پلّه های دادگاه هارو ببینی چطور پر میشه و خالی میشه!
چه خوب که نیستی ببینی مردم به جای احوالپرسی ،ازهم قیمت ارز و دلار و سکّه می پرسند!
اگر بودی برای دلهای سرد و یخ زده یمان غصّه می خوردی!
ای کاش بودی و دست نوازشی بر سرم می کشیدی و برایم دعا میکردی به هر چی دست میزنم گلی بشه تا به عشق تقدیمش کنم و لبخندی بر لبی بنشانم . شاید بازم دلی شاد شود و لبخندی کاشته شود! شاید !!!
[ پنجشنبه 12 بهمن1391 ] [ ] [ یک معلم ]



فعالیت های نویسنده در درطول مدت خدمت (مولف- پزوهشگر-دبیرادبیات و سرگروه)