شعراز دانش آموز
روزی در ره مدرسه بودم بسی شاداب دیدم پدری خوشدل و زیبا همچون مهتاب
با نگاهی زیبا که زد به من لبخندی من هم سلامی کردم به او با خرسندی
گفتم پدرم تاج سرم پندی به من ده تا من نشوم ز زندگی خسته و مانده
او گفت برو علم و دانش اندوز تا شب تاریک و محنت تو گردد چو رو
گفتم که گفتی وچه راست گفتی اندرزی گرفتم زتو مفتی مفتی
او شاخه ای گل یاس نثارم کرد از خواب جهالت بیدارم کرد
گفتم خدا خیرت دهد ای مرد خوش رو کردی تو منو ازین رو به اون رو
او گفت آفرین به تو که گوش کردی بازیگوشی را هم فراموش کردی
گفتم راست گفت آن مرد باهوش که هرگز نکنم یادش فراموش
گفتم خداحافظ ای مرد خردمند دادی به من اندرز و بسی پند
شعر از سجاد محمد زاده ، سوم راهنمایی، مدرسه جواد الایمه ، روستای مایان سفلی
فعالیت های نویسنده در درطول مدت خدمت (مولف- پزوهشگر-دبیرادبیات و سرگروه)